|
يك روز پيش از بازداشتش در مراسمی كه به مناسبت روز جهانی كودك در خانهی كُرد سنندج برگزار شده بود خيلی اتفاقی حين جمع آوری امضاء ديدمش و با هم كوتاه كلامی داشتيم. شلوغی مراسم و سرگرم شدن ما به گرفتن امضاء از اين و آن فرصتی را به وجود نياورد تا از طريق دوستان سنندجی به هم معرفی شويم. روز بعد كه دوستی از سنندج خبر دستگيریاش را داد نخست ندانستم كه اوست تا اينكه عكسی از او را در كنار خبر بازداشتش در سايتها ديدم. آری خودش بود، همان دختر جوان با مانتو و مقنعهی مشكی، روناك صفازداه را میگويم...
فضای امنيتی مراسم ديروز را به ياد آوردم و توصيهی دوستان سنندجی را به رعايت احتياط در جمع آوری امضاء.
همهی تعجبم از اين بود كه حضور اين تعداد نيروی امنيتی در مراسمی كه بيشتر شركت كنندگانش را كودكان همراه با مادر و پدرشان تشكيل میدهند چه توجيهی میتواند داشته باشد. مگر برنامهی سياسی است يا تجمع اعتراضی؟! به هر حال اينكه ما از شهری ديگر آمده بوديم و قيافهی من و آن دوست ديگرم برای مأموران حاضر در آن جمع شلوغ ناآشنا بود كارمان را راحتتر میكرد در مراجعه به مردم و گرفتن امضاء اما خود بچههای سنندج محتاطانهتر عمل میكردند زيرا هم آنها با چهرهی برادران اطلاعاتی آشنا بودند و هم برادران، خواهران فعال ما را به خوبی میشناختند! و كوچكترين بهانهای كافی بود برای هر گونه برخوردی با آنان. هر چند آن روز هيچ اتفاقی نيفتاد و مراسم در ميان شور و شوق كودكان پايان يافت و ما نيز سرخوش از پر كردن چندين فرم امضاء راهی كرماشان شديم اما صبح روز بعدش خبر رسيد كه روناك را هنگام خروج از منزل دستگير كردهاند...